top-banner
موزیک آنلاین

بیخیال - سیاوش قمیشی
خوراک وبلاگ
سایر امکانات
ثبت نام در انجمن
ورود به انجمن
آمار وبلاگ
درباره وبلاگ

سلام. اینجا وبلاگ پشتیبانی جامعه مجازی دانشجویان پیام نور حسن آباد است.
با نظرات و راهنماييهاي گرمتون ما را ياري كنيد.

سایت ما (جامعه مجازی دانشجویان پیام نور حسن آباد):
www.youcomco.ir

برای ارتباط از طریق مسنجر، آی دی زیر را ادد کنید:
youcomco@ymail.com
محک یعنی عشق
mahak
اخبار و اطلاعیه‌ها [X]
  • به علت منقضی شدن دامین آپلود سنتر، تا چند روز تصاویر وبلاگ قابل مشاهده نخواهند بود.
  • برای مشاهده صحیح قالب و استفاده از جلوه‌های آن از مرورگر internet explorer استفاده ننمایید
  • پس از هر بار ورود به وبلاگ میتوانید باکس‌های ستون‌های سمت چپ را طبق سلیقه خود مرتب نمایید. برای اینکار باکس مورد نظر را توسط کلید چپ موس کشیده و به محل دلخواه منتقل نمایید
  • از این پس برای ورود به این وبلاگ میتوانید از آدرس www.novinplan.ir هم استفاده نمایید
  • جستجو در وبلاگ [بستن]

    Loading

    جاتون خالی امروز با چندتا از بچه ها رفته بودیم پارک لاله، یه پارک پر از خاطره علی الخصوص واسه من! کم کم شب شده بود و هوا هم سردتر. یه مرد هیکلی با ظاهری موجه یه گوشه از پارک نشسته بود و با بساطی که به پا کرده بود  داشت چای میفروخت. پیشنهاد شد یه چای بزنیم که یه مقدار از داخل گرم بشیم. چای رو گرفتیم و راه افتادیم به سمت بلوار کشاورز. وقتی داشتیم از خروجی پارک خارج میشدیم همینکه وارد پیاده رو شدیم یه مرتبه یه صدای بچه گونه گفت: "چای".
    همگی 180 درجه برگشتیم و عقبو نگاه کردیم. یه دختر کوچولوی ناز با یه دسته فال تو دستاش کنج پیاده رو نشسته بود و ما رو نگاه میکرد و لبخند ظریفی هم رو لباش بود. ناخودآگاه همگی رفتیم طرفش. حس کردم خیلی سردشه. هنوز چای رو نخورده بودم، نشستم کنارش و چای رو گرفتم جلوش که قبول کنه اما نکرد. کلی اصرار کردم ولی آخر سر یه جمله گفت که تا همین الان رفته تو مخم. گفت: "چای نمیخوام اگه بخوام بابام خودش داره چای میفروشه"!!!



       نوشته شده در  یکشنبه 1390/08/15ساعت 10:37 بعد از ظهر  توسط يوسف  | 
    سلام به دوستای گلم

    پیشاپیش عید فطر رو به همه هم قطارای عزیزم تبریک میگم، امیدوارم طاعات و عباداتتون مقبول درگاه حق تعالی قرار گرفته باشه. من از فردا تا شنبه به یه مسافرت کوچولو میرم و تو فیسبوک و وبلاگا و مسنجر و ... از دستم راحت میشید.

    مواظب خودتون باشید.



       نوشته شده در  سه شنبه 1390/06/08ساعت 1:53 قبل از ظهر  توسط يوسف  | 
    اوج تنهایی را زمانی فهمیدم که دیدم مترسک به کلاغ گفت : هر چقدر دوست داری نوکم بزن... اما تنهایم نذار!



    پانوشت: گاهی با خودم میگم اگه مترسک خدا رو حس میکرد، شاید اونوقت میگفت:"خدایا حتی اگه کل دنیا بهم پشت کنه تا وقتی تو رو دارم غمی ندارم"



       نوشته شده در  جمعه 1390/05/21ساعت 11:32 بعد از ظهر  توسط يوسف  | 

    دفترم را پاک میکنم تا به یادم نیاید لذت روزهای با تو بودن،

    عجب

    انگار هنوز ردپای نفسهای گرمت روی خطوط بی جان کاغذ خودنمایی میکند،

    شاید پاک کن من سیاه است که خوب پاک نکرده،

    اما نه،

    مشکل از خاطراتی است که پررنگ حک کرده ام بر سینه سفید دفترم!




       نوشته شده در  شنبه 1390/05/08ساعت 1:46 قبل از ظهر  توسط يوسف  | 

    سلام، چند روز پیش داشتم اسم دانشگاها رو تو فیسبوک سرچ میکردم، وقتی این یونی خودمونو زدم دیدم هیچ اثری ازش نیست، این بود که یه پیچ کوچولو به نامش درست کردم. خودم که عکسا و خاطراتمو میذارم توش، حالا هز کدوم از بچه ها هم که دوست داشتن میتونن توش فعال باشن. واسه این کار هم کافیه بعد از ورود به صفحه، رو دکمه "پسندیدم" در ورژن فارسی یا "Like" تو ورژن انگلیسی در بالای صفحه کلیک کنید تا بتونید مطلب بنویسید، کامنت بذارید و لایک بزنید و ...


    برای ورود به صفحه از لینک زیر استفاده کنید:

    دانشگاه پیام نور حسن آباد فشافویه



       نوشته شده در  پنجشنبه 1390/04/16ساعت 9:40 بعد از ظهر  توسط يوسف  |